حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

احساس مادرانه

1392/7/25 9:55
854 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

 

در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند و بسیار گفتیم و بسیار شنیدیم....

اما همه اینها نمیتونه بشه قد یه ثانیه بوییدن و یک لحظه لمس کردن موجودی فرشته که وجودش به وجودت بسته باشد.....

میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگارتره.... مخصوصا وقتی طعم شیرینش حسابی به کام آدم نشسته باشه.... مثل تاثیر اولین نگاه دخملکم تو صورتم که عین جادو سحرم کرد.... هنوز هم باهر کار تازه اش اشک توی چشام جمع میشه شاید هم دل نازک تر شدم از اون روزا....

احساس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره، اما قابل اغماض هم نیست.... شاید در طول روز بارها و بارها از دست وروجکت خسته بشی ولی تحمل یک اخم ساده را هم از غیر نداری...!

همیشه نگرانی که وروجکت توی هیچ زمینه ای از بقیه عقب نباشه، اگه شیطنت زیاد بکنه میگی نکنه بیش فعاله؟!! اما تا آروم میشینه نگران میشی که چرا فعالیتش کم شده؟!! اگه زیادی بخوابه آروم و قرار نداری انگار یه چیزی گم کردی ! اما تا زمان خوابش میگذره زود نگران میشی که چرا این بچه خواب نداره بعد میشینی ساعت های خوابش رو طی یکی دو روز گذشته حساب و کتاب میکنی که نکنه خوابش کم شده باشه. اگه مدام بیاد پشت سرت و مامان مامان کنه میگی نکنه زیادی بهم وابسته شده نکنه لوس بشه یکی یه دونه ام؟!! و اگه ازت جدا بشه طاقت دوریش رو نداری و میگی نکنه مهر مادریش کم بشه؟!!!

 

 

 اصلا انگار ذات مادر بودن همیشه نگران بودن و تا ابد مسئول بودنه...

 

سادات عزیزم

 

 

یه لحظه هایی هست منحصر میشه به من و تو......

مثل لحظه هایی که باهم بازی می کنیم....

برای منم یه لحظه هایی رو ثبت میکنه که شاید حسم غیر قابل توصیف باشه....

خوشحالم که میتونم باهات بازی کنم... خوشحالم که کودک درونم هنوز بیداره... خوشحالم که به بهانه ی تو فرشته ی کوچولو منم میتونم دوباره بچگی کنم....

میخوام بازی هایی که باهم می کنیم رو برات ثبت کنم....

شاید خیلی هاشون رو نشه اسم بازی روش گذاشت... اما برای من همین که تو لذت ببری و ذوق تکرارشو داشته باشی و اون لبای خوشگلت بخنده.... یعنی بازی....

میدونم چشم بهم زدنی بزرگ میشی برای همین میخوام باهم لحظه های خوبی داشته باشیم... لحظه های من و تو....

خدایا لحظه هامون در پناه تو.....

 

 

تاریخ عکسا 92/7/10

 

 

 

 

دلبر نازنینم با تمام وجودم دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   داااااللللللییییی 

 

 

 

 

دست دستی میکنه دخمل گلم

 

 

   حالا دیگه نوبت قر دادنه.. قربونت برم که نانای میکنی

 

 

ادامه نانای کردن....

 

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان جون حدیثه سادات
25 مهر 92 22:53

نانای نای
ماشاءالله به نوه گلم
که اینقدر قشنگ میرقصه ان شاءالله عروسیت سادات جونی من فدات بشم خوشگلم
یه بوس بده مامان جون
وای چقد بوس دادی عین عسل شیرین بود عسل جونم


ممنون سلامت باشی.
بوووووووووس
مامان حسام كوچولو
27 مهر 92 0:11
به به به اين دختر آقا چي نانايي مي كنه چشمم روشن.


بله دیگه فکر کردی فقط نانایی مخصوص شماست؟ما بهترینشو داریم.اگه میخوای به حسام هم یاد میدیم.حساب میکنیم.
مامان حسام كوچولو
27 مهر 92 0:13
سلام ما از فردا مي ريم خونه ماماني گودباي ماي بي بي. اگه دوست داري تو هم بيا


سلام آره اگه اونجا بودم میومدم از الان استرسشو دارم.
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 15:47
متن قشنگی بود .
خوش بخ حالت که میتونی اینقدر بااحساس بنویسی .
عکسهای دختر نازت هم خیلی قشنگن ، قرتی خانم رفته رو حیاط و نانای میکنه ......


چشاتون قشنگ میبینه. ممنون از لطفت.
واقعا قرتیه!!!!!
مامان اهورا(نرگس)
29 آبان 92 15:47
خدا حفظت کنه سادات خانوم.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسیییییییییییییی